پسر جوان

پسر جوانی با پدر خود در قطار نشسته بودند پسر با شوق و ذوق زیادی به بیرون نگاه میکرد و به پدرش میگفت :


"پدر ببین درخت ها حرکت میکنند"


پدر لبخندی زد و دوباره پسر گفت :


"پدر ببین اشیاء دارن با ما حرکت میکنند"


پدر دوباره لبخندی زد و دوباره پسر گفت :


"پدر قطرات بارون    ......   "

 

 

 

زوج جوانی که فکر میکردند پسر مشکل ذهنی داره به پدرش گفتند 

               چرا او را پیش پزشک نمی بری؟؟

 


 

پدر گفت ::

اتفاقا همین الان از پیش چشم پزشک می آییم پسرم پس از 25 سال بینایی خود را پیدا کرده.!!!

/ 4 نظر / 8 بازدید
رحمان

این مطالب جالب را از کجا میاری !

سمیرا عظیمی

سلام ، بلاگتون خیلی خوبه ، میتونید به بلاگ من هم سر بزنید، خوشحال میشم از تجربیاتتون استفاده کنم ، منتظرم.....[لبخند]

زیزیگولو

آدم دروغگو؟ بچش منگل بوده میخواسته کم نیاره.