جملاتی که زاهدی را تکان داد

 

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که...
افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

/ 4 نظر / 8 بازدید
به من بگید هاتف

سلام . پست زیبایی بود . منم آپم . به من هم سر بزن . * * * * ========================================== خدایا گناهان مرافقط تو دیدی. تو هم شتردیدی ندیدی ! [نیشخند][چشمک]

سونیان

واقعا چه جالب برامجالبتر سخن کودک بود ... دوست عزیز اپمم خوشحال میشم که بیاین نظرتون برام مهمه[گل]